لیوان چای داغ

پنجره ای باز و سردی سوزناک زمستان

شمع نیمه است ...

در لبه پنجره چکه چکه ذوب می شود

به یاد داری؟ همان جا که تنهایم گذاشتی

نکند شمع تمام شود و نیایی ...

نکند شمع تمام شود و تاریک شود و تو دخترک منتظر را نیابی ...

روزی می آیی

پنجره ای می بینی و شمع های سوخته

به احترام عشقم شمعی روشن کن

و به آسمان خیره شو

به ستاره تنهای آسمان خیره شو و دست تکان بده

من تو را خواهم دید

و به تمام شمع هایی که با من آب شدند خواهم گفت

که برقصید و بخوانید

او که باید می آمد ...آمد

هر چند من سایه ام...

شعر از طناز ...

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
سارا

سلام عزيزم وبلاگت مبارکه . پس اون یکیو چیکارش کردی؟ خوبی؟

سارا

راستی لينکت می کنم.

سارا

آدم هايی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند . هر روز از آمدن خود شادند فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند اميدوارم تو هم از همانها باشی

مسعود رفيعی طالقانی

درود طناز عزيز ممنون از لطفت که محبت کردی و آمدی رابطه ماها گويا که از ازل شکل گرفته باشد با ديدنت شناختمت به هر حال خوشحال می شوم به من سر بزنی ضمنا ايملت رو چک کن پاينده ايران

محمد ابراهيمی

کاش زودتر بيايی! خسته ام! بگذار انقدر توانم بماند که شعفم از امدنت را حتی با دمی گرم بر صورت يخ زده از سفرت مزمزه کنم! بگذار توانی برای بوسيدن و بوييدنت باشد...

کدخدا ۹۲۹

سلام مثله اينکه جونهای باحالی هستن اينجا چرا اکثر بلاگر ها همه غمگينن ؟ عاشقن ؟ نميدونم ولی من خوشحالم وقت کردی يه سری به ما هم بزن