می ترسم ...

نگرانم...

سه روز تمام است زمزمه ای از کوی رنگ ها نشنیده ام ...

چه باید کرد ؟

مانند همه کس آمد و رفت ...

و من

با اضطراب به رد پای گام هایش نگاه کردم

همین ...

هر روز که گذشت رد پایش بیشتر شد

من ایستادم و او رفت

رفت و مرا در غربت نگاه ها رهایم کرد ...

رفت و مرا با سنگینی نگفتن رهایم کرد ...

جه بگویم که با رفتنش چه کرد ...

به سادگی مشق و مداد تنهایم گذاشت ...

عزیزترینم  رفت ...

شعر از طناز...

/ 9 نظر / 3 بازدید
موج

رنجوری تو را باور نمیکنم ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران اما تو... مرگ آفتاب درخشان و پاک را باور کن.... او که دیگر رفت....اما.... دردی اگر به جان تو بنشست...این نیز بگذرد!

سارا

الهی قربونت بره عمه . چی شده؟ منو اد کن اينجا نميشه خصوصی حرف زد.

سارا

شبها چشمانم ميعادگاه اشک ميشوند وغم همنشين قلبم ........ دوباره بغضهاي خسته و کهنه اسير گلوي سردم ميشوند....... اي کسي که در حکايت شب پنهان شده اي .......... به عظمت آبي دلم نظري کن و ببين که اين دل در انتظار آمدن تو......... چه عاشقانه مي تپد ....

سارا

تمام رویاهاش لبخند توست.......... و زمانی که به تو فکر می کنه........ احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه......... پس هر گاه احساس تنهایی کردی.......... این حقیقت رو به خاطرداشته باش.......... یک نفر یک جایی....... در حال فکر کردن به توست..........

سارا

زندگي دفتري از خاطرهاست يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد. ما همه همسفريم

بهار

سلام طناز نازنين!.....خيلي زيبا بود!.....مرسي از حضور و لطفت!.....آپم مياي ديگه؟!.....(براي ديدن صفحه به روز شده ctrl+F5 را بزنيد!)

آيدين(پسرآرتا)

سلام ممنون از حضور گرمتون و ممنون از هديه پرارزشتون اين اولين هديه من در دنيای مجازی بود بی شک از دريافتش بی نهايت خوشحال هستم به بهترين نحوه پاس خواهمش داشت مرسی و اينکه: شعرت بسيار زيبا و عميق بود يک حس مشترک موفق باشيد قلم رسايی داريد