همیشه بهانه ام بوده ای ...

چند صباحی بهانه برای زندگی و حال بهانه برای رفتن ...

می خواستم زمان را متوقف کنم و برایت زندگی کنم

اما گفتی گام بعدی را بیازمایم

می خواستم گل زندگی ات باشم

اما نگاهم نکردی و پژمردم

می خواستم مست بودنت باشم ولی بیدار از مستی ام کردی

می خواستم باران که آمد کنارت بنشینم و صدای نفست و صدای باران را در هم آمیزم

ولی باران قطع شد و صدای نفست دور شد

باران که قطع شد خواستم در جاده ها قدم بزنیم ومن برایت شعر بخوانم

ولی رفتی و من تمام آرزو هایم را پای بلند ترین درخت تنهای شهر خاک کردم

تا شاید روزی تویی که به ارزوهایت رسیده ای با خاتون آرزوهایت

پای ان درخت بیاسایی و من میدانم چقدر احساس آشنا بودن خواهی داشت

 

من آرزوهایم را با آرزوهای تو خا ک کردم......

*تا حالا خودت با دست خودت افسانه زندگی ات را دور کردی ؟

*دوباره اون دانشگاه ... و اون شهر مذخرف با اون حراستاش شروع شد

* نمی دونم چی شده برای اولین بار استاد طرح باهام خوب شده خدا به خیر کنه

* بعضی وقت ها  یک سری آدم ها را از بقیه جدا می کنیم ولی ...

*باید تا فردا پروژه ام را واسه استاد میل کنم ولی پروژهام را خوابگاه جا گذاشتم حالا چی میشه؟

* خدا به خیر کنه....

متن از طناز

/ 7 نظر / 20 بازدید
آيکا

گوش کردم ، نگاه کردم ، بو کشیدم و لمس کردم و ... سپس شروع به خواندن کردم . میدانید چه شنیدم و چه شنیدند ؟ ؟ ؟

دیوانه

خستگی و خستگی و خستگی خیلی بهم فشار میاد خیلی زیاد دارم کمر خم میکنم کمک کن کمرم راست شه برای شعرت ممنون پایدار باشی

ادريس

سلام متن خيلی زيبايی بود ، البته خيلی هم رمانتيک نگران پروژه ات نباش ، نمره اش رو میگیری منتظر حضورتون هستم شاد باشی

مينا

ايشالله ذرست ميشه...

مينا

چــــــــرا عزيزم؟؟؟ به خدا شرمنده٬نمی خواستم ناراحتت کنم. غصه نخوری ها.

ادريس

سلام طناز خانم گل ممنون که سر زدی . دفعه قبل يادم رفت برات بنويسم که اسم وبلاگت خيلی زيباست . شاد باشي

دیوانه

به به رعد و برق امشب زد دیگه بارون قشنگی هم می باره راستی مزخرف درسته یا مذخرف؟ نمی دونم نظر تو چیه؟ پایدار باشی