فانوس خیس


 

من دخترکی منتظر

           در قصه ها

                    یا در همین حوالی فراموشی هستم ...

مدت هاست که چشمانم نورش را به افق بخشیده است ...

مدت هاست که در پشت پنجره فولاد زانوانم را به سینه فشرده ام و واژه ها را از مغز خالی ...

مدت هاست دلم برای آغوشش حرف هایش و گرمی اش تنگ است ...

کاش می آمد حوالی این دل بی درمان ما...

بی او سخت است ...

بی افسانه زندگی سخت است ...

بی او خندیدن ... بی او گریستن ...بی او رفتن سخت است ...

                       باور کنید ....

{ حضورت در لحظه لحظه زندگی ام هست ...در سراسر بزرگ شدنم ... در تمام یادها و خاطره ها ...

  آخه این یادها بوده که تو را افسانه زندگی ام کرده ...

  امروز در خاطره های این ده سال پرسه می زدم ...

  کاش هنوز مجبور بودیم خودمون را به خواب بزنیم که شاید اجازه بدن که پیش هم باشیم ...

  کاش هنوز فکر و ذکرمون این بود که کی زنگ تفریح می شه تا کنار هم بشینیم و از عشق مون بگیم

 که اگه لو می رفت چه غوغایی می شد ...

کاش هنوز انقدر ساده بودیم که خیلی چیزها را نمی شناختیم ...

کاش هنوز شکوفه بهترین جا برامون بود ...

کاش بودی ... دلم شونه هات را می خواد ... شونه های افسانه زندگی ام را ... دلم بی برنامه گی هامون را

می خواد ... دلم حس قشنگ مون را می خواد ...

برگرد ...

من بدون افسانه زندگی ام نمی تونم ...

باورم نمی شه ندارمت ...

برگرد ... طناز    افسانه زندگی اش را می خواد ... }

 *یک دوستی برام گفت جنسیت و موقعیت و ... آدم ها مهم نیست مهم اینکه به حرفامون گوش کنه ...

*مراقب افسانه های زندگی تون باشید چون وقتی از دستشون می دید هیچ شونه ای جز شونه افسانتون آرومتون نمی کنه ....


طناز