فانوس خیس


 

 

می ترسم ...

نگرانم...

سه روز تمام است زمزمه ای از کوی رنگ ها نشنیده ام ...

چه باید کرد ؟

مانند همه کس آمد و رفت ...

و من

با اضطراب به رد پای گام هایش نگاه کردم

همین ...

هر روز که گذشت رد پایش بیشتر شد

من ایستادم و او رفت

رفت و مرا در غربت نگاه ها رهایم کرد ...

رفت و مرا با سنگینی نگفتن رهایم کرد ...

جه بگویم که با رفتنش چه کرد ...

به سادگی مشق و مداد تنهایم گذاشت ...

عزیزترینم  رفت ...

شعر از طناز...


طناز