فانوس خیس


 

لیوان چای داغ

پنجره ای باز و سردی سوزناک زمستان

شمع نیمه است ...

در لبه پنجره چکه چکه ذوب می شود

به یاد داری؟ همان جا که تنهایم گذاشتی

نکند شمع تمام شود و نیایی ...

نکند شمع تمام شود و تاریک شود و تو دخترک منتظر را نیابی ...

روزی می آیی

پنجره ای می بینی و شمع های سوخته

به احترام عشقم شمعی روشن کن

و به آسمان خیره شو

به ستاره تنهای آسمان خیره شو و دست تکان بده

من تو را خواهم دید

و به تمام شمع هایی که با من آب شدند خواهم گفت

که برقصید و بخوانید

او که باید می آمد ...آمد

هر چند من سایه ام...

شعر از طناز ...

 


طناز