فانوس خیس


 

لیوان چایی داغ


آغاز حسی جدید


پنجره ای نیمه باز


دلی تنگ از حسی دور ...


و کرانه حسی غریب


و ملکه ای هجرت یافته و نیافته


حسی غریب از اجبار به ترک سرزمینش


و قلبی مدفون در خاک سرزمینش


و دلی شکسته و تنگ برای تنها پادشاهش


و گردنبندی از عشق در میان دستانش


و دلی تنگ برای مهربانی اش ...


و اینک ملکه در سکوت حیرت انگیزش


در تنهایی خود زانوانش را به میان دستانش گرفته است


بی رمق ... تهی از یک نفس


در میان همهمه ها گم شده است


و در دلش


آرزو به بازگشت به کودکی اش


برای گریستن و فریاد زدن که گم شده است ...


و در دلش آرزویی ست برای گفتن


و در دستانش نامه ای ست رها در رودخانه پیدرا


برای سنگ شدنش ...


           و اینک نامه ...


سلام
سلام هم نفس روزهای تنهایی ام ...


خیلی وقته تنهام گذاشتی ...


نمی دونم هستی یا رفتی و دیگه یادت نمی یاد یک دختر تنها


 پشت پنجره نشسته و با یک شمع روشن بهت علامت می ده


 که شاید از تو آسمون ببینیش و رحمی به حال دل خسته اش کنی ...


صدام را می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من اینجا خیلی تنهام


اینجا مال من نیست


اینجا هیچ حسی و هیچ حرفی مال من نیست ...


اینجا عشق مال من نیست ...


تو رفتی و دیگه هیچی مال من نیست ...


کاش بودی و زانو به زانوم می نشستی


نور شمع هر چند لحظه یک بار چهره ات را روشن می کرد


و من تو این ابهام می موندم که این سرخی از آتیشه یا از گرمی دوست داشتن


دلم می خواد سرم را رو شونه هات بگذارم و بهت بگم دیوانه شدم ...

دلم می خواد گرمی بوسیدنت را حس کنم و تا دنیا دنیاست گرم عشقت باشم

باید الان اینجا بودی و ازم می پرسیدی سردته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


و من در حالی که می لرزیدم می گفتم نه


که نکنه به بهانه سرد بودن من بری و نیای...

نه فدای لحظه لحظه نفس کشیدن هات

من گرم عشق و بودنتم...

کاش بودی ... اما نیستی و دستام دستات را می خواد ...

کاش بودی و برات شعر می خوندم و زمزمه آروم لب هات منو به اوج می برد ...

کاش بودی و برام حرف می زدی و من بدون اینکه بهانه بگیرم

تک تک حرفات را با قلبم می شنیدم  ...

        اما یک حادثه ...

تو نیستی ...

و من تنها پشت یک پنجره سرد

با نور شمع نشستم و تنها آرزو می کنم که

کاش بودی ...

 

................................................................................

* * اول یک متن دروغی نوشته بودم که ملکه می خواد سرزمینش را بسازه ... ولی دروغ بود ...

ملکه سرزمینش را ترک می کنه ... هنوز انقدر قوی نیست که بتونه ایلیا باشه تا سرزمین بسازه ...

 ترک می کنه تا یک روز برگرده و ملکه ای با ذهن خالی باشه ...

 ** یک روزی با یک عشقی روی یک خاکی ایستاده بودم و فکر می کردم خوشبخت ترین دختر

دنیام ... سامان شهر پر خاطره ای بود ... و حالا ...

 ** دارم با بدبختی  تایپ می کنم ... سرم خیلی درد می کنه ...

**توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی ....

 **دلم خیلی برای پری نازنین قصه هام  تنگ شده ...

** دیشب رفتم تهی جونم را دیدم ... راضی ام ازش ...

** یک روزگاری بیرون پنجره ایستاده و منتظر بخشیده شدنشه ولی کاش می فهمید که آخرین

سوسوی فانوس را خاموش کرده ...

** معمارای امروز سیمان دارن و معمارای قدیم ایمان

** دیگه نمی تونم اون دانشگاه را ... اون شهر و اون آدم ها را تحمل کنم ... کاش زودتر این ترم

تموم شه ... احتیاج به آرامش دارم ...

** چقدر خوبه وقتی دونه های یک تسبیح باشی ... اونم دونه تسبیح یک دوست ...

** به قول استاد کبیری از طبیعت سکوت را یاد بگیر تا به روح جهان برسی ... راضی ام ...

متن از طناز


طناز