فانوس خیس


 

همیشه بهانه ام بوده ای ...

چند صباحی بهانه برای زندگی و حال بهانه برای رفتن ...

می خواستم زمان را متوقف کنم و برایت زندگی کنم

اما گفتی گام بعدی را بیازمایم

می خواستم گل زندگی ات باشم

اما نگاهم نکردی و پژمردم

می خواستم مست بودنت باشم ولی بیدار از مستی ام کردی

می خواستم باران که آمد کنارت بنشینم و صدای نفست و صدای باران را در هم آمیزم

ولی باران قطع شد و صدای نفست دور شد

باران که قطع شد خواستم در جاده ها قدم بزنیم ومن برایت شعر بخوانم

ولی رفتی و من تمام آرزو هایم را پای بلند ترین درخت تنهای شهر خاک کردم

تا شاید روزی تویی که به ارزوهایت رسیده ای با خاتون آرزوهایت

پای ان درخت بیاسایی و من میدانم چقدر احساس آشنا بودن خواهی داشت

 

من آرزوهایم را با آرزوهای تو خا ک کردم......

*تا حالا خودت با دست خودت افسانه زندگی ات را دور کردی ؟

*دوباره اون دانشگاه ... و اون شهر مذخرف با اون حراستاش شروع شد

* نمی دونم چی شده برای اولین بار استاد طرح باهام خوب شده خدا به خیر کنه

* بعضی وقت ها  یک سری آدم ها را از بقیه جدا می کنیم ولی ...

*باید تا فردا پروژه ام را واسه استاد میل کنم ولی پروژهام را خوابگاه جا گذاشتم حالا چی میشه؟

* خدا به خیر کنه....

متن از طناز


طناز