فانوس خیس


 

عیدت مبارک ...

مبارک باشه بهونه روزهای دلتنگی ام  ...

دیدی چطور بهار اومد و چشمش به عشق پاییزی ما افتاد و حسودی کرد ؟

دیدی تو اولین روز اومدنش چطور پیوند عاشقانه ما را به یک چشم به هم زدن تموم کرد ؟

صد بار بهت گفتم این بهار حسود ...

چشم نداره عشق پاییزی مون را ببینه ...

گوش ندادی و حالا من بدون تو ... بدون عشقت دارم به خودم می قبولونم که نباید باشی ...

که اشتباه بود ...

چرا همیشه اشتباه ها قشنگترن ؟

شایدم چون قشنگترن همه را فریفته خودشون می کنن ...

هه یعنی گرگ شنل قرمزی هم قشنگ بود ؟

ای بابا ...

می گن خرافاتی شدم

می گن باید می رفتی

می گن جاده ها تو را بردن

نمی دونم شاید خرافاتی ام ...

صد تا شمع نذر می کنم و تا می تونم اسفند دود می کنم و تو خیالم دور سرت می چرخونم

نکنه باز چشم بخوری ؟

این بهار خیلی حسود شده ... حواست باشه ها ...

اصلا بیا به جای اسفند ... فروردین را دود کنیم

شاید اونوقت باشی ...

شاید اونوقت روزی که رفتی دود بشه ...

شاید اردیبهشت ... بهشتمون بشه

شاید چشم حسود ها بترکه و بیای پیشم

آخه من خیلی دوست دارم ...

 

یک دل نوشته  از طناز

...................................................................

 ١.. کاش منو مجبور به کم آوردن نمی کرد ...

٢..٣٨ روز گذشت ... خیلی سخته ...

٣.. کاش این ترم زود بگذره  دیگه نمی تونم

۴..خونه عشقمون ۴ تا دیوار داره من با ٢ تا دست نمی تونم دیواراش را نگه دارم ... دستات را می خوام ...

۵.. این ترم استاد طرحم فوق العاده ست

۶... برگرد ... بی تو نمی تونم

 

٧.. من را باش که با خیالت هر نفس , نفس می گیرم

٨.. خدا دستام را بگیر فقط تو می تونی کمکم کنی ...


طناز

دیگر هیچ نامه ای به مقصد نخواهد رسید ...

سلام

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه عمری اگر باقی بود

چنان از کنار  زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل نا ماندگار من ...

گذشتی از کنار زندگی

بی صدا و آرام ...

عمری باقی نماند و رفتی ...

زانوی آهوی بی جفت می لرزد  از نبودنت ...

ری را در ردای مشکی خود بر صورت خود می زند  و تو را تمنا می کند...

گفتی گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

اما بارانی نبارید  که تو را به سفر وا دارد ...

برای چه رفتی ...

برای چه گلچین دست خدا شدی ...

نکند آرام با صدای مخملی ات

زمزمه کردی

خسته ام ری را خسته ام و آرام رفتی ...

تو که بزرگ بودی

تو که هامونی بودی بی تصور

تو که خانه سبزی داشتی پر از حس زیبای بزرگ شدن من

برای چه رفتی...

یک خسته ام گفتی و رفتی از این دنیای خاکستر زده

و ری را بی رویا ماند

    آری ...

صد آه که نامه من هم باید کوتاه باشد

گریه می کنم و کابوس نبودنت را می نویسم

تو با کوله باری از عشق

برو که حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن ...

                      روحت شاد ...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

* خیلی ساده و بی بهانه خسرو شکیبایی رفت ...

*هیچ وقت مثل امروز تو ایران بودنم را آرزو نمی کردم ... کاش بودم کاش می تونستم ...

*باورم نمی شه ...

*بدترین خبری که می تونستم بشنوم ... کاش امروز اصلا اینترنت نیومده بودم ...کاش واقعیت نداشت ...

* ١ مرداد تولدمه ... چند روز بیشتر تا یک سن جدید نمونده و هر روز یک خبر وحشتناک می شنوم ... خدا این چند روز گرد مرگ تو زندگی ام ریخته ...

*سال پیش این موقع پر بودم از حس عشق و پر از خوبی و امسال پر از گریه و پر از یاد گذشته ...

* واقعا دیگه کاری از دست کسی بر نمی یاد جز فاتحه خوندن ...

* میل مرگی عجیب در من است ...

* دلم می خواد از زندگی مرخصی بگیرم ... دیگه نا ندارم ...

* حتی سفرم نتونست مرحم این دل بی درمونم بشه ...

* صدای آب می آید مگر در حوض تنهایی چه می شویند ... خدایا خسرو اومد پیش تو ...مواظبش باش و بگو که دوسش داریم ...

 


طناز

 

لیوان چایی داغ


آغاز حسی جدید


پنجره ای نیمه باز


دلی تنگ از حسی دور ...


و کرانه حسی غریب


و ملکه ای هجرت یافته و نیافته


حسی غریب از اجبار به ترک سرزمینش


و قلبی مدفون در خاک سرزمینش


و دلی شکسته و تنگ برای تنها پادشاهش


و گردنبندی از عشق در میان دستانش


و دلی تنگ برای مهربانی اش ...


و اینک ملکه در سکوت حیرت انگیزش


در تنهایی خود زانوانش را به میان دستانش گرفته است


بی رمق ... تهی از یک نفس


در میان همهمه ها گم شده است


و در دلش


آرزو به بازگشت به کودکی اش


برای گریستن و فریاد زدن که گم شده است ...


و در دلش آرزویی ست برای گفتن


و در دستانش نامه ای ست رها در رودخانه پیدرا


برای سنگ شدنش ...


           و اینک نامه ...


سلام
سلام هم نفس روزهای تنهایی ام ...


خیلی وقته تنهام گذاشتی ...


نمی دونم هستی یا رفتی و دیگه یادت نمی یاد یک دختر تنها


 پشت پنجره نشسته و با یک شمع روشن بهت علامت می ده


 که شاید از تو آسمون ببینیش و رحمی به حال دل خسته اش کنی ...


صدام را می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من اینجا خیلی تنهام


اینجا مال من نیست


اینجا هیچ حسی و هیچ حرفی مال من نیست ...


اینجا عشق مال من نیست ...


تو رفتی و دیگه هیچی مال من نیست ...


کاش بودی و زانو به زانوم می نشستی


نور شمع هر چند لحظه یک بار چهره ات را روشن می کرد


و من تو این ابهام می موندم که این سرخی از آتیشه یا از گرمی دوست داشتن


دلم می خواد سرم را رو شونه هات بگذارم و بهت بگم دیوانه شدم ...

دلم می خواد گرمی بوسیدنت را حس کنم و تا دنیا دنیاست گرم عشقت باشم

باید الان اینجا بودی و ازم می پرسیدی سردته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


و من در حالی که می لرزیدم می گفتم نه


که نکنه به بهانه سرد بودن من بری و نیای...

نه فدای لحظه لحظه نفس کشیدن هات

من گرم عشق و بودنتم...

کاش بودی ... اما نیستی و دستام دستات را می خواد ...

کاش بودی و برات شعر می خوندم و زمزمه آروم لب هات منو به اوج می برد ...

کاش بودی و برام حرف می زدی و من بدون اینکه بهانه بگیرم

تک تک حرفات را با قلبم می شنیدم  ...

        اما یک حادثه ...

تو نیستی ...

و من تنها پشت یک پنجره سرد

با نور شمع نشستم و تنها آرزو می کنم که

کاش بودی ...

 

................................................................................

* * اول یک متن دروغی نوشته بودم که ملکه می خواد سرزمینش را بسازه ... ولی دروغ بود ...

ملکه سرزمینش را ترک می کنه ... هنوز انقدر قوی نیست که بتونه ایلیا باشه تا سرزمین بسازه ...

 ترک می کنه تا یک روز برگرده و ملکه ای با ذهن خالی باشه ...

 ** یک روزی با یک عشقی روی یک خاکی ایستاده بودم و فکر می کردم خوشبخت ترین دختر

دنیام ... سامان شهر پر خاطره ای بود ... و حالا ...

 ** دارم با بدبختی  تایپ می کنم ... سرم خیلی درد می کنه ...

**توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی ....

 **دلم خیلی برای پری نازنین قصه هام  تنگ شده ...

** دیشب رفتم تهی جونم را دیدم ... راضی ام ازش ...

** یک روزگاری بیرون پنجره ایستاده و منتظر بخشیده شدنشه ولی کاش می فهمید که آخرین

سوسوی فانوس را خاموش کرده ...

** معمارای امروز سیمان دارن و معمارای قدیم ایمان

** دیگه نمی تونم اون دانشگاه را ... اون شهر و اون آدم ها را تحمل کنم ... کاش زودتر این ترم

تموم شه ... احتیاج به آرامش دارم ...

** چقدر خوبه وقتی دونه های یک تسبیح باشی ... اونم دونه تسبیح یک دوست ...

** به قول استاد کبیری از طبیعت سکوت را یاد بگیر تا به روح جهان برسی ... راضی ام ...

متن از طناز


طناز

 

امروز بالاخره برای دیدن تئاتر ملاقات با بانوی سال خورده رفتم ...

با تمام اعصاب خوردی جو اطرافم و دوست نداشتن سالن اصلی تئاتر شهر

لحظه های خوبی گذروندم ...

بازی عالی گوهر خیر اندیش با موهای قرمز و لباسهای مشکی و قیافه وحشی

 همیشه تو ذهنم می مونه ...

ولی یک دیالوگ گوهر خیر اندیش خیلی به دلم نشست

یک لحظه خودم را توی اون دیالوگ دیدم و شاید آینده ای مثل کلرا ...

کلرا گفت : عشق تو قلب تو مرد

              ولی تو قلب من نمرد

              تبدیل شد به یک چیز وحشتناک

             یک چیز وحشتناک مثل الان خودم ...

برای یک لحظه نفسم گرفت ... راست می گفت تمام کارهایی که کرده بود

تمام بدبختی هایی که سر بقیه آورده بود و زندگی عجیب خودش

 فقط به خاطر عشقش بود که نتونسته بود فراموشش کنه

و این فراموش نکردن باعث این روحیه خشن شده بود .... خشن ؟!

ولی با اینکه ۳۵ سال گذشته بود هنوز وقتی عشقش را می دید

روحیه خشنش کنار می رفت و یک کلارای مهربون و عاشق دیده می شد ...

کلرا منو یاد یک ملکه ویران شده انداخت

ملکه ای که دلتنگ پادشاهشه ...

ملکه ای که نمی تونه هیچکس و هیچ حسی را حتی به بهانه ادامه زندگی قبول کنه ....

ملکه ای که قلبش کم کم یخ می زنه  و ...

ملکه ای که قبول کرده نابود شده

ملکه ای که از لحظه های عشقش برای نابود کردنش استفاده شد ...

ولی هنوز ملکه پادشاهش را دوست داره

ولی می دونه که پادشاه راهی براش گذاشته بی باز گشت ...

ملکه یخی تو گذشته و تو خاطره ها موند و حالا

دختری دیده می شه تنها و دل تنگ

با عروسک هایی که هر روز می بوسه

و گردنبندی که هنوز جرات جدا کردن از خودش را نداشته

و دخترک قصه ما ویران شد هر چند می خنده و...

...................................................................................................................

 * بعضی وقت ها می خوایم که جواب دوست داشتن را بدیم ولی با کدوم دل ؟

* دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش ... این شمع را خاموش کن پروانه مرده است

 * ترم جدید شروع شده ولی هیچ حسی برای اغاز ندارم 

* دلم خیلی گرفته طفلکی دلش تنگه ...

* احتمالا یک مدت نیستم دانشگاه و بعدشم عید

* چقدر دلم می خواد دوباره تئاتر کار کنم دلم واسه اون حس تنگ شده ...

* کاش در وسعت هر کاش کمی می مردم

*پروانه من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است نه می میرد نه می تواند پرواز کند

* می روم جایز نیست من رفتم ...

                                      متن از طناز


طناز

 

دست بر روشنی سوسوی افق می کشم

و چراغ ها خاموش می شوند

من ملکه خاموش دلتنگی هایم

مدت هاست دلم – روحم - حسم

 برایت تنگ است

برای قبلت و حتی قبل تر از قبلت

 برای صدای مهربانت... برای دستان گرمت

برای حس شیرینت ... برای بودنت ...

برای خودت دلم تنگ است

آنقدر بی قرار است که در سینه نمی ماند

 دستانش را به دیوار قلبم می کوبد وتو را تمنا می کند

و من ملکه دلتنگی ها مجبور به تبعیدش می شوم

 گر چه خود با خیال لحظه هایت زنده ام

 من ملکه ای هستم با پادشاهی که مرا

 با سرزمینی ویران و جنگ زده تنهایم گذاشت

 من ملکه ای هستم که تاجم را می فروشم

که بیگانه سرزمین دلم را به تاراج نبرد

و اینک من هستم دخترکی تنها

در ابعاد ساده یک اطاق

با یادی از تاج و پادشاهم که تنهایم گذاشتند

و من مانند سرزمین دلم ویران شدم

...........................................................................                                        

                                                                                         *... چطوری باید دوباره شروع به زندگی کرد

*...کاش وقتی آرزو می کردم قدمم از قدمم جا می ماند

*... 2 روز پیش ولنتاین بود با کلی فکر بر باد رفته گذشت

*... ولنتاینی با تحویل پروژه و جاده و گریه وآرزوی مرگ

*...دیگه این مترسکی که اسمش را گذاشته طناز و میگه و می خنده و شاد را نمی خوام

*...هیچ وقت از حرف زدن با یک دوست اینقدر پشیمون نبودم

* ... همین امشب که می خواهم تو را هر دم... همین امشب دلم تنگ است

*...دلم می خواد از زندگی مرخصی بگیرم دیگه نا ندارم

*... خدایا کمک دیگه کم آوردم ...

متن از طناز

به زندگی کرد ؟


طناز

 

 

 

من آمدم ...

من از یک شکست آمدم

من شکستم ... بی ادعا و بی بهانه

به زمین خوردم و قدرت بلند شدن ندارم

حتی اگر سرزنشم کنند هم شکستم

قلبم آنچنان شکست که دیگر محلی برای تعمیرش نخواهم یافت

من شکستم ولی فرصت گریستن برای شکست را نداشتم

من شکستم وقتی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد را دیدم

من شکستم وقتی پر از بغض بودم و نتوانستم بگریم

من شکستم و ستاره ام را از دست دادم و پر از سرمای زمستان شدم

قلبم یخ زده است... روحم یخ زده است ...

من شکست خوردم

پادشاه همیشگی قلبم شاد باشد فرشته آرزوهایش و یا شاید دخترک منتظر قصه هایش

شکست ... زجر کشید و گریست ... نه برای عذاب روزها و دقایق

برای شنیدن حرف هایی که شنیدنش مرگ بود و شکست

برای اینکه گفت می خواهد زجرم دهد

شاد باش برای رسیدن به آرزوهایت برقص و بخوان و زندگی کن شکستم و زجر کشیدم

برای اینکه صداقتم را نادیده گرفت و حرفی را که همیشه سقف دلم را می لرزاند را زد ...

سقف اعتمادم شکست است قدرت تعمیرش را ندارم

دلم گرفته است باران برای دل گرفته ام می بارد و سقف تعمیری چکه می کند

...............................................................................................................

* هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم ... تو نمی فهمی اندوه مرا

خیلی وقت ها همدیگر را با دست های خودمون میشکنیمولی از چشم اونیکی می بینیم*

*خدا را شکر که مادر مهر و پری نازنین قصه و خدای بزرگ را دارم که دستشون را بالای سرم بگیرن که بارونی که از سقف شکسته می باره خیسم نکنه

* روزگار غریبیست نازنین ...

*خیلی ها آدم ها را میشکنن ولی تنها دعام واسه اونها خوشبختیشونه

*باور خیلی حرف ها سخته مثل باور اینکه عشقت را نشناختی

*می تونی مدت ها بدون اینکه بدونی عروسک بشی برای بازی کسی و آخر ماجرا اون فکر کنه بازیش دادی

* دل به هر کی دادی از سادگی دادی  متاسفم برات ای دل ساده

*به خاطر حکمت و رحمتت بازم تحمل می کنم خدا جونم ...

متن از طناز

 


طناز

 

همیشه بهانه ام بوده ای ...

چند صباحی بهانه برای زندگی و حال بهانه برای رفتن ...

می خواستم زمان را متوقف کنم و برایت زندگی کنم

اما گفتی گام بعدی را بیازمایم

می خواستم گل زندگی ات باشم

اما نگاهم نکردی و پژمردم

می خواستم مست بودنت باشم ولی بیدار از مستی ام کردی

می خواستم باران که آمد کنارت بنشینم و صدای نفست و صدای باران را در هم آمیزم

ولی باران قطع شد و صدای نفست دور شد

باران که قطع شد خواستم در جاده ها قدم بزنیم ومن برایت شعر بخوانم

ولی رفتی و من تمام آرزو هایم را پای بلند ترین درخت تنهای شهر خاک کردم

تا شاید روزی تویی که به ارزوهایت رسیده ای با خاتون آرزوهایت

پای ان درخت بیاسایی و من میدانم چقدر احساس آشنا بودن خواهی داشت

 

من آرزوهایم را با آرزوهای تو خا ک کردم......

*تا حالا خودت با دست خودت افسانه زندگی ات را دور کردی ؟

*دوباره اون دانشگاه ... و اون شهر مذخرف با اون حراستاش شروع شد

* نمی دونم چی شده برای اولین بار استاد طرح باهام خوب شده خدا به خیر کنه

* بعضی وقت ها  یک سری آدم ها را از بقیه جدا می کنیم ولی ...

*باید تا فردا پروژه ام را واسه استاد میل کنم ولی پروژهام را خوابگاه جا گذاشتم حالا چی میشه؟

* خدا به خیر کنه....

متن از طناز


طناز


 

آسمان می گرید

آسمان برای دل لرزان و گرفته ام می گرید

باران گونه هایم را می پوشاند

باران برای تسکین اشک هایم می بارد

در دوردست من ایستاده ای

باد برای بردنت تقلا می کند

دست به دست باد داری و آرام می لغزی

خاک رد پایت را می پوشاند تا حتی تصویری از تو نداشته باشم

خورشید پنهان شده است

می ترسم

تاریک است

به دنبال تصویر محو تو می دوم

در چهره ات هیچ نشانی نیست

نه نشانی از ماندن نه نشانی از رفتن

باید فریاد زنم این بی تو بودن چیست ؟

صدایم باد و خاک را در هم می آمیزد

تو دور تر می روی و به نور می پیوندی

سردم است

آغوشت بهترین ماوای من بود

و تو می روی و با رفتنت

سرما و تاریکی را برایم ارمغان می آوری

و من همچنان به  دنبال محو ترین حست  می دوم

تا شاید بیایی و صدایم کنی ...

....................................................................................

* وقتی کسی واقعا ندونه که باید چی کار کنه باید چی کار کنه ؟

* کاش میشد به تصمیم های همدیگر  اهمیت بدیم

* کاش فقط کمی یاد می گرفتیم  با هم حرف بزنیم بدون دعوا و فریاد

* کاش کاری نمی کردیم که دیگه هیچی برامون قشنگ نباشه

* کاش پری قصه و مادر مهر و خیلی های دیگه فقط کمی درک می کردن

* دیگه تحمل ندارم

  * ................................

متن از طناز


طناز

 

نشسته ام تنها

در اوج بی تابی و انتظار

در انتظار فریاد سکوت

در انتظار مهر و عشق

به کدامین سو دستانم را بلند کنم و تو را بخواهم

به کدامین قبله اشک بریزم و تو را بستایم

نکند در میان اشک و آهم

چشمان بارانی ام را نبینی

نکند در میان راه

چشمانت اسیر چشمان آهوان صحرایی شود

نکند دخترک منتظر قصه را

در انتظار نگاهت بگذاری

و یا نکند آسمان به زمین بیاید و نیایی

بیا و عزیز کرده این دل بی درمانم باش

منتظرت خواهم ماند و دقیقه ها را خواهم شمرد

در انتظار تو بودن زیباست

منتظرم بگذار ولی روزی بیا

که دخترک تنهای قصه را به اوج

زندگی برسانی ...

  * کاش همدیگر را به چیزی که نمی شه مجبور نمی کردیم که این حرفا هنوز خوب بودن ...

*  کاش می تونستیم موقعیت ها و آدم ها را درک کنیم

  * کاش انقدر همدیگر را اذیت نمی کردیم که بگیم :

                           می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست

                            دوری از وصل حقارت بار مشکل تر که نیست

                           گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانیم

                          سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست

                           کوه هم باشی اگر با صبر آبت می کنم

                          ترک تو از ترک این سیگار مشکل تر که نیست

  * کاش خدا یکم بیشتر بهم صبر بده دیگه کم کم دارم کم می یارم ...

   * نمی فهمه خدایا نمی فهمه .........

                                                                متن از طناز ........


طناز

 

ادعا داشت نمی شکند

سر به آسمان داشت و ابروان کشیده رو به غرور

به خیال مهربان و ساده اش

پر از مهر پری ناز قصه هایش و

پر از عشق و خالی پر شده از افسانه زندگی

و پر از منطق و مهربانی ست ...

پر از ادعا بود که گامهایش را استوار بر زمین می گذارد...

که دستی مهربان او را نگاه داشته است

پر از شعر های نگفته بود و مهر پنهان ...

سکوت بود و پر از فریاد ...

رها بود و زندانی آزاد ...

به خیال ساده اش

پری نازنین قصه هایش پری ست و

پری ها پاک تر از فرشته هایند و پر از مهر

به خیال تنهایش

افسانه های زندگی همیشه با انسان ها در سفرند و همه زندگی انسانها

به خیال بارانی اش

کسی که از او مهر زاده شود می فهمد و می اندیشد و می گوید

شکست ...

به زمین خیره شد ...

آسمان به زمین آمد ...

خود به چشم دید که پری ها مهر را بوسیدند و به کناری گذاشتند

مادر مهر پر از طوفان بود و سیلی تند بارانش به او اثابت کرد

در روزگاری که پری ناز قصه ها دو رنگی کند

چه امیدی ست به مادر مهر ؟

پری که به خیالش بوی کاهگل را می فهمد ... تنهایی سهراب را می فهمد...

شعر زنده اش می کند ... چنان محو می شود که حال می پرسد پری بود یا ...

پری نازنین را در تابلویی کشید با تمام دو رنگی هایش و مانند یک افسانه به دیوار آویخت ...

مهربانی ومنطق مادر مهر را در صندوقچه ای گذاشت و بوسیدش

و تنها امیدش همان دستانی شد که از آسمان برای گرفتن دستان او آمده اند

تا بتواند بماند بی ادعا ... زندانی ... ساکت و اسیر

* از قدیم گفتن حرف را بگو صاحب حرف می فهمه

* خیلی سخته خیلی ها رو داشته باشی ولی از تنهایی دغ کنی

* خیلی سخته چیزایی بشنوی که هر دقیقه که یاد شون می افتی بغض گلوت را بگیره و نتونی گریه کنی ...

* دیوانه کننده است وقتی می شنوی در جایی که بهش تعلق داری دارن تحملت میکنن ...

* خوشحال باشید از اون دختر پر انرژی چیزی نمونده سرتون سلامت ....

                           متن از طناز


طناز